مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
98
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب هشتصد و بيست و دوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، عجوز ام الدواهى بهراس و بيم اندر شد و گفت : اى شيطان ، ترا بحنان و منان و نقش خاتم سليمان سوگند مىدهم كه با من سخن گوى و مرا جواب ده . حسن بسخن درآمد و به او گفت : من شيطان نيستم . عاشق حيران ، حسن غريبم . آنگاه تاج از سر برداشته ، پديد گشت . عجوز او را بشناخت و او را بخلوت برد و به او گفت : بكدام عقل به اين مكان آمدى ؟ برو و در جائى پنهان شو كه اين پليدك بزن تو گونهگونه عذابها كرد . وقتى كه او با خواهر خود چنان كند ، اگر تو دست او بيفتى ، با تو چه خواهد كرد ؟ پس عجوز ، تمامت آنچه ملكه نور الهدى با زن او كرده بود ، بيان كرد . پس از آن گفت كه : ملكه از رها كردن تو پشيمان شد و بسوى تو رسولان فرستاد كه ترا حاضر آورند و سوگند ياد كرد كه هروقت ترا بازگردانند ، ترا با زن و فرزندان تو بكشد . پس از آن ، عجوز سرگذشت خود و آنچه ملكه به او كرده بود ، با حسن بازگفت . حسن نيز بگريست و گفت : اى خاتون ، ازين ديار و ازين ملكهء ستمكار بكدام حيلت خلاص توان شد ؟ و چگونه زن و فرزندان خود را رها كرده ، به شهر خويش توانم برد ؟ عجوز گفت : واى بر تو . خويشتن را نجات ده . حسن گفت : از خلاص كردن زن و فرزندان خود ناگزيرم ، اگرچه بقهر و غلبه باشد . عجوز گفت : چگونه بقهر و غلبه توانى ايشان را خلاص دهى ؟ آنگاه حسن ، عصاى مسين و تاج چرمين بر وى بنمود . عجوز چون آنها را بديد ، سخت فرحناك شد و به او گفت : اى فرزند ، به خدا سوگند تو با زن خويش در ورطهء هلاك بودى و اكنون نجات يافتهء . از آنكه من اين عصا و تاج ميشناسم و خداوند اينها استاد من بود و من سحر ازو آموختهام . او ساحرترين اهل روزگار بود . يكصد و سى و پنج سال بكوشيد تا اين عصا و تاج را بساخت . چون اينها بنهايت رسيدند ، مرگ ، او را دريافت . و شنيدم كه او با پسران خويش ميگفت كه : اين عصا و تاج ، نصيب شما